از دیگ جهان چون دو سه کفگیر کشیدی // باقی همه اش آن مزه دارد که چشیدی
وقتی اینجا می نویسم این واقعیت را در نظر می گیرم که اولین خواننده وبلاگ من خداوند است... 29سال پیش آرام در صحرای عدم خفته بودم...بی خبر از همه جا و همه کس ! حضرت دوست خواست تا موجود شوم ... پس گفت باش!... و من در لباس پسرکی معصوم از عدم به وجود پا نهادم... در آغاز پسری بودم پاک با جسمی از جنس خاک و روحی از عالم افلاک که پرواز برایم آرزوی دوردستی نبود! با گذشت زمان هر روز بیش از پیش زمینی شدم و معصومیت کودکی را از یاد بردم.... اما هنوز شوق پرواز دارم !